
آنقدر خسته ام که به دنیا نیامده
احساس می کنم که مسیحا نیامده!
روی سن ِِ تراژدی پوچ زندگی
آنقدر خسته ام که به دنیا نیامده -
احساس می کنم که به پایان رسیده ام -
اما کسی برای تماشا نیامده
سالن پر است از هوس و بوی اودکلن
آن شیخ با چراغ... دریغا نیامده
در اولین ردیف بزرگان نشسته اند
ناخوش از اینکه جمعه شد آقا نیامده
در آخرین ردیف یتیمی نشسته است
با این سوال تلخ که... بابا نیامده؟
مادر سکوت می کند و اشک... اشک... اشک
حتی خدا به حل معما نیامده
...
از اولین ردیف سه تا مرد روسبی
یک دسته اسکناس کسی تا نیامده...
...
شاعر جنازه ایست اگر چه هنوز هم
جانش درون شعر تو بالا نیامده







