تبليغاتX
همه جوره!!!!!

همه جوره!!!!!

داستان...جک....شعر....هر چی تو بخوای....

 

 

 من همان کودک قبل ام ؛ که بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار

 

دل هاست.. من همان کودک قبل ام ؛

 

 که از ته دل می خندم بی آنکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب

 

بنشانم.. من همان کودک قبل ام ؛

 

که در اوج ناراحتی و درد، با یک بوسه مهربان همه چیز را فراموش

 

می کنم...

 

 

 
نوشته شده در ساعت توسط p-shakiba| |

 

سلام!

خیلی وقت بود مطلب نذاشته بودم. خب من شاید وبلاگمو به یه وب دیگه انتقال بدم.

خب من میخوام از تابستون یه داستان راجبه زندگی 1 دختر تو وب بذارم که البته کاملا واقعیه. اگه دوست دارین سر بزنین و قسمت به قسمت دنبال کنید و بعد از اینکه داستان تموم شد نظرتونو بهم بگید فقط یه خواهشی دارم سر هر قسمت نظر ندید و بذارید داستان تموم بشه بعد قضاوت کنید...

نوشته شده در ساعت توسط p-shakiba|

 

 

ناگهان دیدم سرم آتش گرفت

سوختم خاکسترم آتش گرفت

چشم باز کردم سکوتم آب شد

چشم بستم بسترم آتش گرفت

در زدم کس این قفس را وا نکرد

پر زدم بال و پرم آتش گرفت

از سرم خواب زمستانی پرید

آب در چشم ترم آتش گرفت

حرفی از نام تو آمد بر زبان

دستهایم، دفترم آتش گرفت

 

 

نوشته شده در ساعت توسط p-shakiba|

 

 

منو دیدی ولی کاری نکردی
نگفتی این شکستن درد دارد
مهم نیست اخرش بد میشه یا خوب
همیشه قصه یک نامرد دارد
 

در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم
اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم
یک قطره ی آبم که در اندیشه ی دریا
افتادم و باید بپذیرم که بمیرم

سلام بچه ها این شعر از یه دوست عزیزه که برام خیلی با ارزشه و امیدوارم خوشتون بیاد چون من خودم خیلی خوشم اومد. جدی گفتم.

نوشته شده در ساعت توسط p-shakiba|

بخونش فکر کنم برات جالب باشه!

نوشته شده در ساعت توسط p-shakiba| |

 

شقایق گفت : با خنده نه تبدارم ، نه بیمارم

اگر سرخم ،چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی

یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود

ز آنچه زیر لب می گفت: شنیدم سخت شیدا بود

نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش

افتاده بود- اما طبیبان گفته بودندش

اگر یک شاخه گل آرد ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد

چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را

بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده، که افتاد چشم او ناگه به روی من

بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را رو به بالاها
تشکر می کرد پس از چندی

هوا چون کوره آتش زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟

در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز دوایی نیست

واز این گل که جایی نیست ؛ خودش هم تشنه بود اما
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست او بودم وحالا من تمام هست او بودم

دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو ؟

و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه

مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت زهم بشکافت

اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد

نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی بمان ای گل

ومن ماندم نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی

و نام من شقایق شد

گل همیشه عاشق شد

 

 

از دوست خوبم نگین

 

 

نوشته شده در ساعت توسط p-shakiba| |

 

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم.

 

 

دوست خوبم نگار

نوشته شده در ساعت توسط p-shakiba|

 

 


آنقدر خسته ام که به دنیا نیامده

احساس می کنم که مسیحا نیامده!


روی سن ِِ تراژدی پوچ زندگی

آنقدر خسته ام که به دنیا نیامده -

احساس می کنم که به پایان رسیده ام -

اما کسی برای تماشا نیامده


سالن پر است از هوس و بوی اودکلن

آن شیخ با چراغ... دریغا نیامده


در اولین ردیف بزرگان نشسته اند

ناخوش از اینکه جمعه شد آقا نیامده


در آخرین ردیف یتیمی نشسته است

با این سوال تلخ که... بابا نیامده؟

مادر سکوت می کند و اشک... اشک... اشک

حتی خدا به حل معما نیامده

...

از اولین ردیف سه تا مرد روسبی

یک دسته اسکناس کسی تا نیامده...

...

شاعر جنازه ایست اگر چه هنوز هم

جانش درون شعر تو بالا نیامده

 

 

نوشته شده در ساعت توسط p-shakiba|

 

شمع بود، اما کوچک بود. نور هم داشت اما کم بود.
شمعی که کوچک بود و کم، برای سوختن پروانه بس بود.
مردم گفتند: شمع عشق است و پروانه عاشق.
و زمین پر از شمع و پروانه شد.
پروانه ها سوختند و شمع ها تمام شدند.
خدا گفت: شمعی باید دور، شمعی که نسوزد، شمعی که بماند.
پروانه ای که به شمع نزدیک می سوزد، عاشق نیست.
شب بود، خدا شمع روشن کرد.
شمع خدا ماه بود. شمع خدا دور بود.
شمع خدا پروانه می خواست. لیلی، پروانه اش شد.
بال پروانه های کوچک زود می سوزد، زیرا شمع ها، زیادی نزدیکند.
بال لیلی هرگز نمی سوزد. لیلی پروانه شمع خداست.
شمع خدا ماه است. ماه روشن است؛ اما نمی سوزد.
لیلی تا ابد زیر خنکای شمع خدا می رقصد.

 

نوشته شده در ساعت توسط p-shakiba| |

 

خداجونم دوست دارم تابی نهایت

تاهمون ستاره های دل ربایت

خداجون دوست دارم تنهای تنها

 

با خیال هرچی غم هست توی دنیا

خداجون میخوام که دستموبگیری

بچرخیم وبریم توراه شیری

خداجون میخوام که بشناسی صدامو

ببینی بچگی هام بهونه هامو

خداجون میخوام بیام پیشت بمونم

بشینم تاصبح برات قصه بخونم

خداجون دلم گرفته ازجدایی

ازاین همه دوستیایه بی وفایی

خداجون میخوام بگم دیگه بریدم

 تاته دنیا برم نهههه دل نمیدم

خداجون میبخشموبازم میدونم

تاته قصه برم بازم میخونم

میخونم میگم همه عشق های الان

چیزی نیست به جز جدایی ویه تاوان........

نوشته شده در ساعت توسط p-shakiba| |

Design By : Night Melody